اثر
دفتری ويژه فرهنگ و نقد فرهنگ
Friday
بریده های تن / شعری از افسانه شفیعی


بریده های تن

افسانه شفیعی

تنها در جنگ نیست که بازجویی می کنند

ترورم کنید

چیزی لو نمی رود

تارها ی بی صدا

سپیدند

لبخند بزنم

توی ذوق زده اند

پیر بوده ام

و کمی عاشق

دوست دخترم خوب است. تمام

هر بار نیمه کاره می مانم
ر بار نیمه کاره می مانم

و تا شروع کنم وامانده ام

عقب مانده ام

اه...

عقب مانده چیز سردی است

عقب مانده نگاه بالایش لای پاهایش گیر می کند گاه

جا مانده و مانده است روی دست خودش

وچیزی شبیه بورژوازی با بوی متعفن پاهاش

عقب مانده با دخترکان هرزه تنگ

می فشارد

میزی که سفارشی نیست

بمبارانش کنید

از عقب مانده سوالی نیست ؟

همه اش زیر سر میدان نقش جهان

وزیر پل خواجو یک نفرراست راست

می رود

نایستاده

به فکرم نرسید در باغ بهشت بود که عاشق شد

روی کوه اتشگاه فقط تشنه بودم

دوستم داشته باشید

من حامله ام

دارد تکثیر می شود

غل می زند

ویار پلشتی گرفته ام

عق می زند و هی تکثیر می کند خودش را

به یاد ندارم

در بهار بود که شو هرم را زاییدم

پسرک کوچک گریان

با چتری که نمی خواست دست بدهد

سایه ای که تعقیب شد

توی کوچه پیچید

کش امد

تا

دم نفسهام

و یک حلقه در چپش

لابد

باید به روزنامه ها ...

و صفحه اول شاید

دیگر هیچ چیز به هیچ چیز بند نیست

و من به شوهرم

همجنس باز اواره در فرانکفورت

کریستین

بیا باهم بگریید

دو پایان

می گریزند

وقتی

دو ساقه نازک می شود

"وقتی کلمه دهنی می شود از دهن می افتد"

وقتی دهنی می شوم برایم راست نمی کند

حتا از اغاز تا ابد

خودم خودم را راه می برم

روی اعصاب

روی ملافه های چرک

داغ

می عذابم

خودم با خودم را

مسواک شسته

چکمه های سال دیگر

سرخ کنی که سرخ می کندم

و دیوار های خانه ای که تر ک می کنند

پنجه هایم را توی ریش ه ات فرومی کنم

اعدامم کنید

گاهی فکر می کنم این شعر تا ابد ادامه دارد

اما

تاولها می مانند

دگمه ای روی دستش

با همین نشانه او را گم کرده ام

تا محشر و اجسادی

تلنبار

ببین زخمهای چرکین تو را گرفته اند

من زیر زخمها می خوابم

وتورا برا ی همیشه...

به مادرت بگو

وقتش رسیده

قبرها رابکنید


شاید پسرک همسایه صدایی شنیده

و زنی که ناگهان در می زند

من لخت می خوابم

عکسم را بگیر

به یقین زیبا

می میرم

چرا بهترین عکسهای مرا فرم ات می کنی ؟


قبول کن که سرنوشت دراخرین شعر بود

ابوالفضل پاشا مرده است

نه اعتنای فیلسوفان نمی شود کرد

چرا به انتها رسیدیم؟

من روزا لوگزامبورگ نیستم

من روزالوگزامبورگ هیچ کس نیستم

من روزا هستم

فقط یک ادم رمانتیک که چیزی از فلسفه نمی داند

تنها می گویم آ آ

طوری که انگار مرگ در میان ماست

پشت به من

پشت به من

سرود بخوان

سرود بخوان

ای مفتی چنگ

ملچ ملوچ تو فقط دستم را دراز می کند

بخواب

کابوس من

بخواب

حالا که دست من نیست دست

دیگری عذابت می دهد