جِنِرال دو روز و دو شب خنديدبرچسبها: داستان, فوریه ۲۰۱۰
برچسبها: داستان, ژانویه ۲۰۱۰
برچسبها: داستان, ژانویه ۲۰۱۰
برچسبها: داستان, دسامبر۲۰۰۹
داستانی از حسن بنیعامِری: لالایی لیلیبرچسبها: داستان, دسامبر۲۰۰۹
برچسبها: داستان, دسامبر۲۰۰۹
برچسبها: داستان, نوامبر ۲۰۰۹
برچسبها: داستان, نوامبر ۲۰۰۹
برچسبها: داستان, نوامبر ۲۰۰۹
برچسبها: داستان, نوامبر ۲۰۰۹
برچسبها: اکتبر ۲۰۰۹, داستان
برچسبها: اکتبر ۲۰۰۹, داستان
برچسبها: اکتبر ۲۰۰۹, داستان
برچسبها: اکتبر ۲۰۰۹, داستان
برچسبها: داستان, سپتامبر ۲۰۰۹
برچسبها: داستان, سپتامبر ۲۰۰۹
برچسبها: داستان, سپتامبر ۲۰۰۹
برچسبها: داستان, سپتامبر ۲۰۰۹
برچسبها: داستان, سپتامبر ۲۰۰۹
برچسبها: داستان, سپتامبر ۲۰۰۹
برچسبها: آگوست ۲۰۰۹, داستان
برچسبها: آگوست ۲۰۰۹, داستان
برچسبها: آگوست ۲۰۰۹, داستان
برچسبها: داستان, ژوئیه ۲۰۰۹
برچسبها: داستان, ژوئیه ۲۰۰۹
برچسبها: داستان, ژوئیه ۲۰۰۹
برچسبها: داستان, ژوئیه ۲۰۰۹
برچسبها: آپریل ۲۰۰۹, داستان
برچسبها: آپریل ۲۰۰۹, داستان

برچسبها: داستان, فوریه ۲۰۰۹
برچسبها: آگوست ۲۰۰۸, داستان
حالا که چهره ی سیما به یادت میآید فکر میکنی کاش میشد همراهش میرفتی تا این همه افکار پریشان به ذهنت خطور نکندبرچسبها: آپریل ۲۰۰۸, داستان
برچسبها: آپریل ۲۰۰۸, داستان
انقلاب به وقتش شدنی وخوب است!بچه های لخت وپاپتی ای را مجسم می کنم که چشم های کنجکاوشان را به قصرها دوخته اند.برچسبها: داستان, شعر جهان, ژانویه ۲۰۰۸

برچسبها: داستان, شعر جهان, ژانویه ۲۰۰۸
برق برود. تو لای چادرپرکلاغيت پيچيده باشي و در کوچه پسکوچه های حوالي ميدان فوزيه که حالا نامش ميدان امام حسين است به دنبال آدرسي بگردی که وجود نداردبرچسبها: داستان, دسامبر۲۰۰۷
بار و بندیل را که در مسافرخانه گذاشتیم، به طرف میدانِ جماعالفنا djamaa el fna به راه افتادیم. جماعالفنا یا میدان «مردمان نفله شده» همان میدان معروفیست که در همهی سفرنامههای مراکش از جمله در سفرنامهی الیاس کانتی که در سال 1961 منتشر شد از آن نام بردهاند.برچسبها: خبر, داستان, دسامبر۲۰۰۷, مقاله
باز هم که زنگ زدند در را باز نکردم. رفتم پشت پنجرهی آشپزخانه. میخواستم بهمادر بگویم که کی زنگ میزند. از لای پرده نگاهشان کردم. دیگر صدای زنگ نیامد. با مشت به در کوفت. دیدمش. برچسبها: داستان, دسامبر۲۰۰۷
آرتور شنیتسلِر، پزشک و نویسندهی اتریشی در ماه مه سال ۱۸۶۲ در وین چشم بهجهان گشود. در خانوادهای یهودی بزرگ شد و دوران دبیرستان را در وین گذراند. برچسبها: داستان, سپتامبر ۲۰۰۷, شعر جهان
برچسبها: داستان, سپتامبر ۲۰۰۷
برچسبها: آگوست ۲۰۰۷, داستان
نبودی و تو را در رویا با همان چهره ی آخرین دیدار تصور می کردم . موی مشکی، سینه برآمده ،در حالتهای مختلف : دست راستت در گودی کمرم، لبهایت روی گونه ا م و حرکت انگشتانم لابه لای موی مشکی ات.برچسبها: آگوست ۲۰۰۷, داستان
رقصنده به تن خود پیچ و تاب می داد و می خندید.در انگشتهای هر دستش یک جفت فلز پهن مثل دوتا سکه گذاشته بود و هی آنها را بهم می کوبید و با آهنگ موسیقی و پیچ و تاب خوردن خودش ریتم می گرفت.برچسبها: آگوست ۲۰۰۷, داستان
رمان "قبیلهِ من" سومین رمان مسعود نقره کار استبرچسبها: داستان, ژولای ۲۰۰۷
صلاحی گفته بود برویم جلو مجلس. کلاسها را از چند روز قبل تعطیل کرده بودیم. آن موقعها من هنوز یک مرد کامل بودم. یک معلم. یک مرد فرهنگی. با دو دست کت و شلوار و سه سر عائله. خانهی استیجاری. پول ِ آب و برق ....ادامه مطلببرچسبها: آپریل ۲۰۰۷, داستان
راهرو قطار انباشته از مسافرانی بود که به جستجوی واگن خويش اين سو و آن سو روان بودند. نورا دير به ايستگاه رسيده بود و جسته بود توی اولين واگن دم دست. برچسبها: آپریل ۲۰۰۷, داستان